![]() |
![]() |
|
|
هنوز بعد از سه سال انگار با هم غریبه هستیم. اگر خجالت نمی کشید من را با اسم فامیلام صدا می زد.دوران عقد، خودم را کشتم که به جای "خانم شجاعی" بگوید "سوسن".امروز سالگرد ازدواجمان است و مثل هر سال همه خانه ما جمع میشوند.گفتم:«نمیشه به جای مهمونی مسافرت بریم؟» گفت:«عزیزم مسافرت را باید از چند ماه قبل برنامه ریزی میکردیم در ضمن فقط همین یک روزِ که همه دور هم جمع می شیم» حوصله بحث نداشتم. مدتهاست حوصله هیچ چیز را ندارم.از این زندگی تکراری خسته ام.از این آدم کوکی که انگار شب به شب کوکاش می کنند برای فردا که، ساعت 5 بیدار شود، دوش بگیرد،صورتش را سه تیغه کند،مسواک بزند،نسکافه بخورد،لباس بپوشد-طوری که انگار روحی در خانه پرسه می زند- و عطر دانهیلاش را بزندو مرا ببوسد که اگر بوی عطرش نبود حتی متوجه اش هم نمی شدم و راس ساعت 7 خانه را ترک کند. ساعت 8 در بزند،من بگویم «کیه؟»،او بگوید:«منم عزیزم.»بیاید روی مبل جلوی تلوزیون سیخ بشیند، روزنامه ورق بزند و هر از گاهی چون فکر می کند وظیفه اش است با من حرفی بزند،که مثلاً :چه خبر؟ یا، آقای فلانی این را گفت، آقای بَهمانی آن را گفت و من هم اینو گفتم.بعد از شام بگوید بهترین غذای عمرش را خورده و من بهترین دست پخت دنیا را دارم. ساعت 10 بشود و یکی در میان خمیازه بکشد و بگوید خوب عزیزم من رفتم بخوابم.آن اوایل با هم به رختخواب می رفتیم و الان 6 ماه است که من روی کاناپه کنترل به دست خوابم می برد. سه سال پیش مهرداد به خواستگاری من آمد.تازه شرکت مهندسی زده و خانهای هم پیش خرید کرده و ماشین هم خریده بود،به همین خاطر مادرش فکر کرده بود وقت زن گرقتناش است و پدراش هم موافقت کرده بود. من وارد بیست و شش سالگی می شدم و به نظر مامان نزدیک به ترشیدگی و این شد که به چند نفر سپرده بود که اگر خواستگار خوبی دم دست داشتند به ما معرفی کنند. از بین چند تایی که به خانه ما آمده بودند. مهرداد از همه بهتر بود جوری که هیچ ایرادی نمی شد رویاش گذاشت.خوش قیافه و مودب و تحصیلکرده و با اصل و نصب . مامان گفت: «دیگه چی می خوای؟» پدر گفت:« خیلی با جَنمه از پس زندگی بر میاد.» ساسان گفت:«پسر بی آزاریه.»مریم گفت:«این طور که می گی خیلی پسر خوبیه.»ولی دلم میگفت:«من آدم زندگی با همچین خانوادهای نیستم.» چند روز است که دربارهاش فکر می کنم.دیگر مطمئنم که پای همه چیزمیایستم. به این که مامان بگوید:«تو دیونه ای از همون اول سامان از تو عاقل تر بود.همه دخترا حسرت تو را میخورند.دستی دستی خودت را داری بدبخت می کنی.» بابا بگوید:«بیچاره پسر مردم که گیر تو دختر بی فکر افتاده»یا هر کی که هر چیزدیگری بگوید. دیگر برایم فرقی نمیکند. به مریم گفتم:«دیگه نمی تونم مریم مثل مرده ها دارم زندگی می کنم.فقط نفس می کشم.هر کس که من را میشناخته میفهمه که چقدر افسرده شدم. اگه به این زندگی ادامه بدم،کارم به تیمارستان می کشه.»و این مریم بود که پیشنهاد داد:«اگه اینقدر عذاب می کشی تمومش کن اولش شاید همه مقاومت کنن ولی بهتر از این مرگ تدریجیه»آخ مریم! یادم انداخت که من هم آدم هستم و می توانم تصمیم بگیرم و تصمیم گرفتم، سالگرد ازدواجمان به همه بگویم دیگر نمی توانم با مهرداد زندگی کنم.قیافه مامان زری دیدنی است وقتی بشنود پسر مودب وهمه چی تمامش را پس می فرستم و لابد می گوید:«سوسن جون مادر چی شده مهرداد چی کار کرده؟»پدر هم دستی به تراز سبیلهایش میکشد و با آن صدای کلفت و لفظ قلم،میگوید:«مهرداد مگه بهت نگفته بودم که همیشه به خانومت احترام بگذاری؟چه کردی که تو را نمی خواد؟»مهرداد هم پوزاش کش آمده و نمی داند چه بگوید.سامان هم زیر زیرکی به قیافه مهرداد می خندد و تا مدتها سوژه خندیدن با هم پیدا می کنیم.مامان بابا هم که شوکه شدند. هیچ نمیگویند، چون هر چه بگویند تف سر بالاست. بعد من در نهایت آرامش توضیح می دهم که در واقع من شش ماه است که از مهرداد طلاق روانی گرفتهام و پس بهتر است این طلاق رسمی باشد،مهرداد با هر زن دیگری زندگی کند خوشبخت خواهد شد و این من هستم که دیگر با او نمی توانم زندگی کنم و او خیلی هم پسر خوبی است و همه ایراد ها از من است و... .آخر چه بگویم که همه راضی شوند؟ چه دلیلی بیاورم که به قولی محکمه پسند باشد؟ همین بس نیست که در این زندگی احساس حماقت و هیچ بودن میکنم. شاید از نظر خیلی ها زندگی من رویایی و ایده آل است،یک شوهر خوب که نمی گذارد آب در دلم تکان بخورد،خانه و زندگی شیک و مرتب،همه چیز سر جای خودش که همه بدیاش هم همین است و هیچوقت هیچ اتفاق غیر منتظره ای در این زندگی نمی افتد. ازبچه گی همیشه دنبال هیجان بودم. مامان می گفت:«فکر کنم جای تو و سامان تو شکم من عوض شده،تو باید پسر میشدی و سامان دختر.»سامان از همون اول فقط عاشق موسیقی بود و هنوز هم هست. اما من هر دفعه یک چیزی توی مغزم می افتاد.عشق سرعت داشتم. دلم می خواست موتور سوار بشوم یا بزرگترین آرزویم این بود که با چتر از هواپیما بپرم بیرون،یا چیزایی مثل این.مامان میگفت:«خوبه که اینجا ایران است وگرنه این دختر تا حالا هفت تا کفن پوسونده بود.» حالا که فکر می کنم،نمیدانم چطوری توانستهام سه سال با مهرداد زندگی کنم؟ انگار که سه سال مرده باشم ودر قبری شیک زندگی کرده باشم. برای مهرداد و خانواده اش خندیدن واقعهءنادری بود.زندگی را خیلی جدی گرفته بودند،بر عکس من که از نظرم زندگی یک شوخی بزرگ بود. اوایل خیلی تلاش می کردم مهرداد را بخندانم،هر وقت سر به سرش میگذاشتم، یک لبخند مسخره تحویلم می داد، آن هم محض اینکه مرا ناراحت نکند و بی مقدمه یک موضوع جدی را پیش می کشید، که مثلا: «مامان زری گفته فردا می خواد به ما سر بزند.چیزی واسه خانه نیاز نداری بگیرم؟» ضد حال! من و سامان همیشه دنبال سوژه خندیدن بودیم. چقدر دلم برای آن روزها لک زده. به قول مامان به سوراخ دیوار هم می خندیدیم.هر جا می رفتیم اینقدر تو کوک آدمها میرفتیم که شبها اداشون را در بیاریم و کلی بخندیم. اوایل اجازه نمی دادم ادای مهرداد را در بیاورد، ولی بعدها دلم خنک می شد، حتی همراهیاش هم میکردم.همیشه خدافظیمان به لحن مهرداد بود:«خواهش می کنم خانم شجاعی،بسیار مشئوفمان کردید.»فقط سامان می فهمید که خواهرش در این زندگی چه زجری می کشد.دو سه باری هم گفته بود داری حروم می شی و میگفت: «برات نگرانم داری تبدیل به یه زن خانه دار میشی.» باید وسایلم را جمع و جور کنم و آماده رفتن باشم. از این همه لباس های رنگ و وارنگ که به نظر مهرداد در شأن من بود،هیچکدام را نمی ببرم. این پیراهن کوتاه با آن آستین و دامن پفی که برای عروسی خواهرش خریدم آخرین لباسی بود که به سلیقه خودم خریدم.هنوز عقد بودیم با شوق و ذوق برایش پوشیدم و گفتم :«خوشگل شدم» گفت:«آره عزیزم ولی شما دیگه خانومی این لباس ها در شأن شما نیست.»ومن مجبور شدم لباسی بلند که از بس سنگ داشت، روی تنم سنگینی می کرد را بپوشم. اولین چیزی که توی ساک گذاشتم پیراهن پفیام بود. فکر کردم اگر به خانه برگردم حتما دوباره با سامان مهمونی و شب نشینی می روم و به این خیلی نیاز پیدا می کنم. فکر اینکه به خانه بر میگردم و آن روزها و شبهایی که با سامان داشتیم،دوباره تکرار میشوند،مرا در تصمیمم مصمم تر کرد. روزهایی که هر کی به کار خودش بود و شبهایی که درد و دل می کردیم و از اتفاقات روزمان میگفتیم و برای مشکلات هم راه حل پیدا می کردیم. نقشه می کشیدیم که مامان بابا را چطور دور بزنیم. بهتر بود به سامان میگفتم که میخواهم چه کار کنم،حتما میتوانست کمکم کند و روی مخ مامان بابا کار کند که مخالفت نکنند. همین چند روز که فکر طلاق به کله ام افتاده،کلی روحیهام عوض شده،زندگی برایم معنا پیدا کرده و همان سوسن مشنگ و پر انرژی شده ام. بیچاره مهرداد کلی تلاش کرده بود که من خانوم بشوم و حالا ....گور پدر مهرداد. گور پدر همتون دلم می خواهد خودم باشم. می خواهم برای امشب این شلوار جین زاپ دار را که به قول مهرداد در شان من نیست،با تی شرت سفیدی که عکس یک خرگوش خندان رویش است، بپوشم.از همین لحظه می خواهم خودم باشم.اصلا چی شد که هر چی مهرداد گفت، قبول کردم. مامان میگفت:«اینها خانواده متشخصی هستند،نباید رفتارت چیپ باشه»نمی دانم مامان این واژه چیپ را از کجا یاد گرفته بود که هر موقع به کار می برد دلم می خواست سرم را بکوبم به دیوار. ساعت8 است و مهرداد در می زند. من را که با این لباس میبیند،چشمهایش گرد می شود.میدانم مدتی طول می کشد که عکس العمل نشان بدهد.بعد از نیم ساعت میگوید:«عزیزم امشب چی میپوشی؟» -«همین که تنمه.» -«آخه این شلوارِپاره عزیزم....» نمی گذارم ادامه بدهد «این شلوار مدِ.تازه غریبه که نمیاد خونمون.» چیزی نگفت.همیشه می داند کجا بحث را خاتمه دهد،که کار به دعوا نکشد. به اتاق رفت ومن مشغول تزئین میز ناهار شدم. از اتاق بیرون آمد و یکی از دامنهای من دستش بود.گفت:«سوسن جان این دامن را کی خریدی که من ندیدم؟ می پوشی ببینم تو تنت چطوریه؟» خوب بلد بود من را رام کند.با جانم و قربان حرفش را به کرسی می نشاند.به قول مامان بزرگ "آسه فرو می کرد". گفتم:«فعلا کار دارم باشه یه روز دیگه.»با یه التماسی گفت:«خواهش می کنم.»حوصلهام را سر می بَرد اگر می گفتم نمی پوشم تا صبح التماس می کرد.دامن را گرفتم و پوشیدم. انگاربخواهد بچه گول بزند، گفت:«وای چقدر بهت میاد.خواهش می کنم امشب این را بپوش.»با حالتی گفت که نتوانستم مقاومت کنم.در دلم گفتم:«باشه این آخریشه.» مهمانها از راه رسیدند و مثل همیشه همه چیز خوب برگزار شد.داشتم با خودم کلنجار می رفتم که چطور حرفم را بزنم.چشمام که به چشم مهرداد می افتاد دلم به حالش می سوخت و یک طرف ذهنام می گفت که بی خیال ماجرا شوم.رفتم چایی بریزم وبه این فکر بودم که حتما شلوار جینام را داخل ساکم که آماده بود بگذارم، که سامان به آشپزخانه آمدو گفت می خواهد یه خبر خوب به من بدهد.برقی در چشمانش بود که تا به حال ندیده بودم.گفت با گروه موسیقی جدیدی همکاری می کند که در شهرهای مختلف ایران کنسرت می گذارد. گفت توی این گروه دختری است به اسم ترانه که ویلون سل می زند. گفت که خیلی دختر خوبی است درست مثل من است،آرایش نمی کند و شور و انرژی من را دارد.گفت که در سفرها همیشه با هم هستند.گفت که نامزد کردهاند و نشانهاش حلقهءدر دستاش است.گفت میخواهد قبل از شام نامزدیاش را اعلام کند و اگر من اجازه بدهم به ترانه زنگ بزند و دعوت اش کند.گفت،گفت،گفت... همه سر میز شام خبر نامزدی سامان را شنیدند.خوشحال شدند و تبریک گفتند.بعد از شام هم ترانه آمد.دختر سر زنده و با نشاطی بود.اصلا شبیه من نبود.شلوار جین تنگ پوشیده بود با کتونی سفید.رفتارش خیلی راحت بود. انگار سالهاست ما را می شناسد. با سامان دائم از سر و کول هم بالا می رفتند. گویی اصلا ما وجود نداریم. ما که قرار بود فامیل شوهرش باشیم. سامان از همیشه خوشحال تر بود. مهمانها که رفتند -وقتی مهرداد دستشویی بود- از ساکم لباس راحتی برداشتم و روی کاناپه لم دادم.هنوز صدای آب میآمد که همانجا خوابم برد. 31/5/1390 پایان را ببه همه ا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 20:33 توسط نژلا |
|
|
صبح بعد از کلی مشورت با خودم بالاخره آماده شدم و از خانه زدم بیرون .برای من صبح به ان زودی بیدار شدن همیشه خیلی سخت بوده.خلاصه به هر جان کندنی بود وارد باشگاه شدم و خواستم برگه ورود بگیرم که خانم مسئول گفت تعداد جلسه هام پر شده و باید دوباره ثبت نام کنم.من که نه امادگی داشتم و نه پول َتصمیم گرفتم بی خیال شوم و از باشگاه زدم بیرون.در حینی که قدم زنان به سمت خانه می رفتم ناگهان بوی نان تازه همه وجودم را با خودش برد و چشمم به نانوایی افتاد که بر خلاف همیشه خلوت بود.در کسری از ثانیه تصمیم گرفتم به نانوایی بروم وبعد از مدتها نان تازه بگیرم.
دو نفر جلو من بودند .که نفری دو نان گرفتند و رفتند نوبت من که رسید اول بلند سلام کردم و چون کسی جواب نداد با صدای بلندتر گفتم «پانزده تا لطفا»و سه هزار تومان روی پیشخوان گذاشتم مرد پشت پیشخوان پولها را داخل دخل پرت کرد.خیلی طول نکشید که پشت سرم را نگاه کردم دیدم صف طولانی از آدمهای عصبانی دارند این پا و ان پا میکنند .به پشت سری لبخندی زدم و برگشتم تا نانها را که یکی یکی شاطر روی میز پرت میکرد َجمع کنم. در تمام مدتی که در نانوایی بودم بیشتر از چند کلمه به گوشم نخورد.مردی که مسئول گرفتن پول و تحویل نان بود از روی پولی که می گرفت می فهمید که چند نان تحویل دهد.که اکثرا یک الی دو نان می خواستند.بی خود نبود همه با چشمهای دریده به من نگاه می کردند َچون هم با صدای بلند و سرخوش حرف می زدم و گاهی هم لبخند می زدم و هم پانزده نان خواسته بودم. ناگهان مرد پشت پیش خوان یعد از کمی سبک سنگین کردن وضعیت پشت کیسه های آرد ناپدید شد و شاید کمتر از یک دقیقه بعد در حالی که زیپ شلوارش را بالا می کشید و کمربندش را محکم می کردظاهر شدو پشت دستش را به دماغش کشید که خماری بدجوری باعث آبریزش اش شده بود.به این فکر کردم بیچاره در این فاصله کم که وقت نکرده زیپ شلوارش را بالا بکشد حتما دستهایش را هم نشسته البته توقع بی جایی بود که داشتم.اگه زمان می گرفتیم حتما رکورد دنیا را در اجابت مزاج می شکست .در عرض چند ثانیه زیپ را پایین کشیده وسیله را بیرون داده حتی فرصت نشستن هم نداشته سریع کارش را انجام داده و وسیله را سر جایش قرار داده و تا خواسته زیپ را ببندد ا ز پشت گونی های آرد نمایان شده.در این فکرها بودم که از صدای اعتراض پشت سری ها به خودم امدم.کسانی که فکر می کردم بلد نبودند حرف بزنند. به حرف افتاده بودند«خانم چند تا بر می داری؟....مردم کار و زندگی دارن!...تمام نشد؟...»و من داشتم خدا خدا می کردم که آقای پشت پیش خوان دستش را به نان های من نزند. بیرون که آمدم از آن دغدغه ای که پیدا کرده بودم خنده ام گرفت . چون این یک بار شاهد ماجرا بودم و برایم عجیب بود. این صحنه ها ظاهرا برای مردم ما عادی است و در هر صنفی میتوانی مشابه آن را ببینی و اجبارا خودت را به نفهمی بزنی .فکر کنم ناگهان بلند گفتم «بی خیال بابا»چون مردم خیابان با تعجب نگاهم کردند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 19:20 توسط نژلا |
|
|
همیشه همان است
اما سال نو می شود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 1:26 توسط نژلا |
|
|
دویدم ته باغ آنجا که خاله جان ایستاده بود.چرخی زدم و گفتم «خاله جان عروس شدم .می دانستم واسه عروسی من میای.»خاله جان لبخند زد.باز گفتم:«خاله جان رو سرم نقل می پاشی .واسم کل می کشی؟» یه مشت نقل رو سرم پاشید و کِل کشیدوبعد یه انگشت حنا برداشت وگذاشت کف دستم و گفت: مشت کن.انگشتامو که محکم دور انگشتش حلقه کردم .گفت:«همیشه مشتت را واسهء شوهرت بسته نگه دار نزار بفهمه تو دستات چی داری .» خاله جان باچشم های غبار گرفته به پرستارهایی که زیر پایش را تمیز می کردند نگاه می کرد.مامان با آن اخمی که از وقتی خاله جان رو تخت افتاد تو صورت اش شکل گرفت و حتی موقعی که می خندید هم می شد اثری از آن را تو پیشانیش پیدا کرد،به پرستار ها دستور می داد.مامان هیچوقت اجازه نمی داد من شاهد این صحنه باشم و هروقت می خواستند خاله جان را تمییز کنند من را از اتاق بیرون می کرد ولی من با لجاجت مخصوص به خودم، میچسبیدم پشت پنجره و فقط به چشمهای خاله جان نگاه می کردم.کار پرستار ها که تمام می شد و ملحفه های تمییز روی تخت پهن می شد و مامان چند تا پاف از خشبو کننده گل نرگس را تو اتاق می زد، من اجازه ورود پیدا می کردم.مامان دست های خاله جان را می گرفت تو دستهایش و آنها را به صورتش می کشید و می گفت «خاله جان الهی قربونتون برم خوبین؟»و خاله جان فقط نگاهش می کرد. من حس می کردم داره از مامان تشکر می کنه.مامان که می رفت روی تخت خاله جان می نشستم و فقط به چشمهاش نگاه میکردم.هیچوقت سعی نمی کردم خاله جان را به حرف بیارم .چون می دیدم هرکس می خواست او را وادار به حرف زدن کند، چه عذابی میکشید. تصویر خاله جان برای من همون صورت گرد و سفید با چشمهای آبی و لبهای باریک صورتی است که با دو تا گیس بافتِ فلفل نمکی قاب شده بود. موهایی که چند ماه پیش از بس به هم پیچیده بود،شانه تویشان میکشکست و مامان با قیچی افتاد به جانشان .هر روز صبح موهایش را باز می کرد و با حوصله شانه اش را در کاسه ای آب خیس می کرد و رویشان می کشید.بعد موها را با دقت دو قسمت می کرد و لنگه به لنگه می بافت و ته هر کدام را با پارچه ای قرمز می بست. شروع هر روز کودکی من این صحنه بود.کارش که تمام می شد .بالای سر من می آمد پیشانی ام را می بوسید می گفت:«اَه اَه خیلی بد مزه بود پاشو صورتت را بشور و یه بوس خوشمزه به خاله بده». همه درسهای زَنیت را تو بازیها با خاله جان یاد گرفتم .خاله بازی،مامان بازی،مهمون بازی،عروس بازی.عروس بازی، بازی مورد علاقه ام بود.خاله جان چارزانو مینشست و من هر چی زلم زیمبو تو خانه پیدا می کردم می آوردم به موهاش آویزان می کردم.گلهای سرخ باغچه را می چیدم گلبرگ هاش را به ناخن هایش می چسباندم، به جای لاک.روسریِ سفیدِ مامان را هم جای تور می انداختم رو سرش. یه بار هم دزدکی یکی از ماتیک های مامان را برداشتم ،ولی هر کاری کردم نگذاشت به لبهاش بزنم می گفت: «اینها را از موش مرده درست میکنند»کلا از این جور چیز ها خوشش نمی آمد.یادمه یک بار من با مداد چشم مامان بالای لبم خال گذاشتم آن موقع ها خال بالای لب مُد بود ،تا منو دید پرسید «خال در آوردی؟»گفتم «خودم درست اش کردم .خوشگل شدم خاله جان؟»گفت «هرچیزی که خدا بده قشنگتره »گفتم «ولی من دلم می خواد خال داشته باشم »گفت«من دعا می کنم که همین جای صورتت خدا یه خال خوشگل بکاره»و دستش را گذاشت روی خالم وبا صدای بلند رو به آسمون گفت«خدایا برای این دختر خوشگل یه خال بزار » فردا صبح درست همین جا خال در آمد.خلاصه عروس که آماده می شد، دورش میچرخیدم و کِل میزدم .خاله جان هم از کیف اش یک مشت نقل در می آورد می ریخت هوا و من یکی یکی نقلها را جمع می کردم وتوی دهانم می گذاشتم و می خندیدم.یادم می آید یک روز خاله جان محکم بغلام کرد و گفت «یعنی میشه من عروسی تو را ببینم؟حتمی تا آن موقع اینقدر پیر شدم که با عصا دولا دولا میام. دندون هم ندارم هاف هاف می کنم»بعد بلند شد عصا بابا را برداشت و ادا در آورد که پیر شده و دنبال من تو عروسی می گردد بعد من غش غش خندیدم و گفتم«خاله جان من قول می دم زودِ زود عروسی کنم اونموقع هم از این نقلها بیار روی سرم بریز.» رویِ تختِ خاله جان که می نشستم ،همیشه آن روزها جلوی چشمم زنده می شدو به خودم که می آمدم، چشمهای غبار گرفته خاله جان جگرم را می سوزاند.یدفعه به سرم زد و به مامان گفتم «مامان می خوام عروسی کنم! » مامان گفت «وا جنی شدی؟ » گفتم «چند تا همکلاسی هام دارند عروسی میکنند .مدرسه ها که تموم شد، جشن می گیرند .خوب من هم می خوام عروسی کنم!» گفت:«شما برات زوده. باید درس بخونی بری دانشگاه ،خانم دکتر بشی ،بعد خواستگارا صف بکشند،قطار قطار .تا از بینشون یکی را انتخاب کنیم واسه یکی یه دونه دخترم» گفتم«مامان مسخره نکن! من الان دلم می خواد عروسی کنم .مگه نگفتی اون دوستت منو خواستگاری کرده!» عصبانی شد. گفت:«بسه دیگه نمی خوام دیگه چیزی بشنوم.ما دختر که بودم یکی می گفت خواستگار هزار رنگ میشدیم.اونوقت دختر های این دور و زمونه ...» فرداش هم آمد مدرسه و قشقرقی به پا کرد، که دختر هایی که ازدواج می کنند باید بروند مدرسه شبانه.ولی من ول کن نبودم .بر طبق همان لجبازی مخصوصِ خودم همه کار کردم تا بالاخره خواستگار را به خانه راه دادند. شب شیرینی خوران من خاله جان هم لباس سفید پوشید. مامان می گفت «دور از حالا از بس تو را دوست داشت تا فهمید عاقبت به خیر شدی ،با خیال راحت چشماش را بست»عروسی من عقب افتاد دیگه دلم نمی خواست عروسی کنم .دیپلم گرفتم و سفت و سخت خواندم برای کنکور. هر چی می آمدند اجازه بگیرند به یه بهونه ای عقب می انداختم .تا مامان صدایش در آمد: «دختر این چه کاریه. نه به اون شوریه شور، نه به این بی نمکی. سال خاله جان هم که گذشت اون پیر زن هم دلش می خواد عروسی کنی .خوب نیست بنده های خدا را سر بدونی .اگه دوستش نداری بگو یه فکر دیگه کنیم..»بالاخره راضی شدم. سر سفره عقد نشسته بودم و عاقد سه بار خطبه را خوانده بود و همه جا ساکت بود .اون« بله» ته حلقم گیر کرده بود هر کاری می کردم بالا نمی آمد.یک دفعه چشمم به کف دستم افتاد .دیدم درست شبیه جای انگشت کف دستم حناییه.دلم آروم شد دستم را مشت کردم و بلند و محکم گفتم بعله.
8/12/89 پایان
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 2:24 توسط نژلا |
|
|
ترمز می کند. دختر سوار می شود. مرد که روی صندلی عقب لمیده با سوار شدن دختر خودش را جمع می کند. پنج دقیقه بعد دختر با عصبانیت پیاده می شود و در را به هم می کوبد. راننده بذا صاف کنم این آینه رو... بابااااااااا چه تیکه ایه! چه بر و رویی همچی چسبیده به در الانه بیافته... لاشی رو نگا بی شرف چی زل زده به دختر مردم خوار مادر نداره انگار شیطونه می گه بزنم با لگد بندازمش بیرونا. حیف زمونه عوض شده بزنمش دختر شاکی بشه فکر نون باش که خربزه آبه. ما رو چه به کار مردم. بذا هر غلطی دلش می خاد بکنه به ما چه خوشگلی هم دردسره دیگه اینجورم که این خودشو بزک کرده لابد یه چیش می شه.... چی شد یه دفه... خانوم! بقیه پولت! خانوم! دختر عوضی ..معلوم نیس چند وقت رنگ آب به خودش ندیده، مرتیکه بوگندو... اوووف حالم بهم خورد. این شیشه لعنتی هم که دستگیره نداره.... واس چی زل زده به من شاید یه تشر بزنم حساب کار دستش بیاد... فقط اگه خودشو بندازه اینور خدمتش می رسم..... جمع کرد خودشو.... چرا وول می خوره. چرا نمی رسیم... این چرا هی وول می خوره دور و برو می پاد؟ نکنه می خاد یه کاری بکنه نه بابا الکی که نیست بذار فقط یه انگشتش بهم بخوره حالیش می کنم آره حالیش می کنم این داره چیکا می کنه؟ چرا با خودش ور...چرا به زیپ شلوارشو ور می ره؟شاید باز بود داره میکشه بالا. نه بی شرف در آورد! نگه دار آقا! نگه دار! آشغال عوضی! بزنم تو سرش کثافت هر چی آشغال و دیوونه اس ریخته تو خیابون مرد اینو نگا چه تیکه ای!... خدا کنه سوار بشه آره سوار شد چه عطری.... چه هیکلی خوب بابا چرا اخم می کنی اخم نکن بابا ترسیدیم... بذا حالا نشونت بدمش ببینم بازم اخم می کنی. فقط باس بپام ضایه نشه دهنمو سرویس کنن. ولی این مثل اون یکی نیست. نه دریده نیست... خوبه این کیفو آوردم با خودم بذا صاف و صوف کنم... آباریکلا مردی شده وا سه خودش... بذا درش بیارم ببینم باز اخم می کنی... بذا اقا رو هوا کنیم نگا کن ببین اینو... آها زیر چشمی داره نگا می کنه... اوه قاطی کرد .خوبه نصفشم ندیدیا... نه بابا فکر کنم مشکل داشت من کاریش نداشتم آقا! ببین چقدر فاصله داشتم.
این داستان با کمک ددالوس باز نویسی شد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 13:11 توسط نژلا |
|
|
پ .ن:عورت نمایی یک بیماری جنسی است که شخص اندام تناسلی خود را به غریبه ای بی اطلاع، به منظور برانگیختگی نشان می دهد. شخص عورت نما پس از اینکه خودش را نشان داد پیشتر نمی رود و برای برقراری روابط با قربانی خود تلاش نمی کند.او دوست دارد قربانی خود را شکه کندو او را به وحشت بیاندازد. این برای ارضا شدنش ضروری است. این بیماری خاص مردان است .(برگرفته از کتاب آسیب شناسی روانی تالیف:روزنهان و سلیگمن) این داستان باز نویسی شد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 1:3 توسط نژلا |
|
|
روزی که این فوتبال دستی، که حالا اینقدر خاک رویش نشسته ،وارد خانه شد، از یاد هیچکس نرفت. ظهر جمعه بود و بابا با هیجان در اتاقهای مان را باز کرد: «پاشید پسرا پاشید بیایید کمک»ناله کردیم وغر زدیم و کورمال کورمال دنبال ملحفه هامون گشتیم که دور سرمان ببپیچیم. «پاشید پسرا بلاخره خریدمش ،همونی که منتظرش بودیم ،فوتبالدستی»با شنیدن اسم اش همه مثل فنر از جا پریدیم و دو به دستی آوردیمش به خانه. میانمان بحثی در گرفت، که صدایش هفت خانه آنطرفتر هم رفت.و. سوال این بود که در اتاق چه کسی قرار است، این وسیله غول پیکر جا گیر شود و نتیجه اتاق بهرام شد که هم بزرگتر بود و هم باگذشت تر. «خوب پسرا اول ناهار بخورید و بعد برید سراغش هرچی دوست دارید با اسباب بازی جدیدتون ور بریدشما ها هیچ وقت بزرگ نمی شید!!»این را مامان گفت و خندید و خندیدیم . چهار یا پنج ساعتی سوار کردن اش طول کشید.بابک دستورالعمل اش را معنی می کرد وبابا سر هم می کرد.من و بهرام هم کنار دست بابا هر چی لازم داشت جفت و جور می کردیم .شوق بازی کردن باهاش خستگی را از یادمان برده بود. من و بابک یه تیم شده بودیم و بهرام و بابا هم یه تیم و واسه هم کوری می خواندیم.غرق در دنیای بی خبری گذر زمان از یادمان رفته بود.به محض سرپا کردنش وایستادیم به بازی. چندین دست بازی کردیم.شرطبندی کردیم.سر شام و ناهار سه روز بعد هم بازی کردیم.انقدر بازی کردیم ،تا بهرام که از همه شکمو تر بود یادمان انداخت که گرسنه مان است و تازه فهمیدیم ،بوی غذای مامان همه خونه را پر کرده و گرسنه تر شدیم . از اتاق بیرون آمدیم: -آره حالا این دست مشخص می شه که تیم سوراخ کدومه؟ -بعله معلوم میشه وقتی کله تون را تراشیدیم می فهمید! -داریم براتون هه هه اینج..... خورشت قورمه سبزی روی اجاق گاز قل قل می کرد. بخار ،از لای دمکنی قابلمه پلو، با لجاجت می زد بیرون و مادر،مادر،آخ مادر، وسط آشپزخانه افتاده بود.و من نا خوداگاه دستم روی جیب شلوارم غلتید که قرصهای قلب مامان برجسته اش کرده بود. 15/11/89 پایان |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 22:41 توسط نژلا |
|
|
ما برای هم می مردیم
همدیگر را می کُشتیم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 21:57 توسط نژلا |
|
|
آقا جون عاشق جانورها و کلا هر موجود زنده ای بود .هر وقت جانمازش را وسط حیاط پر از گل خانه اش پهن می کرد, شیطونیم می گرفت یا شاید حس عجیبی بود که دلم می خواست دور آقا جون بگردم.اگر بین دور زدن هام اقاجون با صدای بلند می گفت الله اکبر,می فهمیدیم که باید بایستم تا آقاجون وقتی سه بار سرش را چپ و راست کرد و گفت الله اکبر,نشانم بدهد که داشتم پایم را روی مسیر مورچه های زحمت کشی میگذاشتم که داشتانند برای زمستان آذوغه جمع می کردنند. بعد هم یه کفه دست شکر بهم می داد تا براشون بریزم. لطیفترین وشیرین ترین خاطره ام از آقا جون وقت هایی بود که تو باغچه مشغول باغبانی می شد و من دور وکنارش بازی می کردم. - آقا جونم بیا این گل را تو بکار. -آقاجونم اون بیلچه را بده. -آقا جونم آبپاش را بیار. -آقا جونم مواظب ان شاخه باش . ... ومن توی شاخه برگ هاو گلها و خاک به دنبال جنبنده ای می گشتم که باهاش بازی کنم .از هر جانوری یک دوره پرستاری کرده بودم.کفشدوزک ,کرم خاکی ,یا یک کرم پشمالو سبز که انتظار داشتم که یه روزی پروانه بشود.ولی نمی دونم چرا بعد از چند روز از تو قوطی کبریت نا پدید می شدند. از تنها حشره ای که می ترسیدم ,زنبور بود .یک روز که دور و کنار آقاجون تو باغچه بازی می کردم ,یک زنبور عسل آمد به طرفم و من هم جیغ کشیدم و رفتم پشت آقاجون سنگر گرفتم. آقا جون وقتی زنبور را دید گفت :«نترس آقا جونم اگه کاری به کارش نداشته باشی آن هم کاری به کارت نداره اما اگه یکیشون را اذیت کنی یا بکشی حتما بقیه اشون میان انتقامش را می گیرندوبالا خره بهت نیش می زنند. »این شده بود که من دیگه هر وقت زنبوری می دیدم خیلی با خودم مبارزه می کردم که نه فرار کنم و نه آسیبی بهش بزنم. سیزده بدر ها همه فامیل قرار داشتیم بریم باغ و همین بود که من عاشق سیزده بدر ها بودم. همهءسال را انتظار می کشیدم تا این روز بیادو با بچه های فامیل جمع بشویم تا بازی هایی که از پارسال نا تمام مانده بود را, ادامه بدهیم .آنروز هم طبق معمول رسیده و نرسیده همه ته باغ جمع شدیم. گروه ها را تشکیل دادیم و داشتیم سنگر می ساختیم که خشایار داد زد«بچه ها ببینید چی گرفتم»همه دورش جمع شدیم وقتی به دستش نگاه کردم؛ دیدم یه زنبور را بین دو تا انگشتاش گرفته. خیلی ترسیدم .گفتم :«تو را خدا ولش کن اگه بلایی سرش بیاری بقیشون میان انتقام می گیرن»همه بچه ها خندیدند.همیشه من را به خاطر دختر بودنم مسخره می کردند.البته خیلی وقتها شجاع تر از بقیشون بودم ,که همیشه موقع یار کشی بین خشایار و محمد سر من دعوا بود .ولی اینبار فرق می کرد .خشایار گفت :«ما که بلدیم باهاشون مبارزه کنیم اصلا یه گارد ویژه برای مبارزه با زنبور های انتقام جو تشکیل می دیم»و زنبور را فشار داد تا نیشش بیرون زد و با دست دیگرش نیش را بیرون کشید«تو را خدا خشایار ولش کن کاری باهاش نداشته باش».انها خندیدند و خواندند: «دخترا پنیرن دست بزنی می میرن پسرا شیرن مثه شمشیرن » گریه ام گرفته بود ولی نوک زبانم را گاز می گرفتم که گریه نکنم.قرار گذاشته بودیم که هر کس گریه کند یا اسرار بازی را به مامان و باباش بگوید, دیگه تو بازی راهش ندهیم.خشایار یک نخ از بلوزش کند و بست دور زنبور بیچاره و سر دیگرش را به انگشتش بست «از این به بعد این زنبور محافظ منه» شب که برمی گشتیم مدام فکر می کردم که زنبور ها تعقیبمون می کنند که صدای مامان در آمد«اِ چته بچه صاف بشین!»
آذر 89 پایان |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 17:26 توسط نژلا |
|
|
با صدای نالهء کشدار پسته از خواب بیدار شد.صدایی که فقط وقتی چیزی آزارش می داد از خودش در می اورد.فکر کرد شاید گرسنه است. خواب آلود برایش غذا گذاشت . پسته میلی به غذا نداشت.کمی نوازشش کرد ولی ارام نمی گرفت پسته خودش را از دستان او بیرون کشیدو به سمت در رفت . ناله هایش باعث شده بود دست و پایش را گم کند.پسته مثل کودکی لجباز که بهانه گیری می کند خودش را به زمین می مالید و بلند و کشدار مرنو می کشید.احمد این دنده و ان دنده شد «چه مرگشه؟» «نمی دونم!»
دیرش شده بود با عجله از در زد بیرون.بچه گربه ای سفید با گوشها و دم سیاه پشت در نشسته بود .او را که دید نشست. گفت «پیشی خوشگل اینجا چی کار می کنی؟»گربه دوید طرفش و دلبرانه میو کرد و سرکوچکش را به دستانش مالید.«وای حیف که دیرمه !»دوید به طرف ماشین و گربه هم دنبالش امد .با دلچرکینی سوار ماشین شد و رفت .وقتی برگشت گربه را دید که هنوز پشت در خانه نشسته.او که جریان صبح را فراموش کرده بودبا دیدن دوباره گربه, به یاد حسرت صبح افتاد. گربه را بغل کرد «حیونی لابد خیلی گرسنته؟»فکر کرد برود از خانه غدا بیاورد.کلید که به در انداخت گفت «چرا که نه می برمش خونه!»بغلش کرد و داخل شد احمد که روی کاناپه روبه روی در لم داده بود گفت«این کثافت چیه؟» «به تو مربوط نیست» گربه را در حمام گذاشت . سریع لباس عوض کرد وبه سراغش رفت .گربه خیلی ترسیده بود یک نفس میو می کرد پشت گردنش را گرفت ,انطوری که گربهء مادر بچه اش را می گیرد.و مشغول شستن شد . گربه بیچاره خیلی ترسیده بود ولی چاره ای نداشت اگر بخواهد اینجا زندگی کند باید تمییز شود. شستن که تمام شد به اتاق رفت تا چیزی برای خشک کردن پیدا کند. میو میو های حیوان گیج اش کرده بود.چشمش به حوله احمد افتاد انرا برداشت و به دور گربه پیچید.وحسابی اب پشمهایش را گرفت گربه که دنبال فرصتی برای رهایی از ین شکنجه بود یکدفعه فرار کرد و دوید زیر تخت. به دنبالش ,خم شد و دید دو تا چشمش از انتهای تخت به او خیره شده,دو تا چشم گربه ای.
«نسرین این چشم گربه ایه کیه؟» «احمد؟!دوست پدارمه خیلی پسره شریه.می خوام اوسکلش کنیا!» دو چشم گربه ای احمد از ته مجلس به او خیره شده بود در گوش پدارم گفت «اون دختره که کناره نسرین نشسته موهای مشکی بلند داره کیه؟» «مهسائه که تعریف کرده بودم» احمد ناگهان از جا می پرد و لیوان چایی را بلند میکند و می گوید«آگه همه تو این چایی تف کنن چقد میدین که اونو بخورم؟»مهسا معطل نکرد بلند شد وگفت«شما چقدر می دین اگه من بخورم؟» «واقعا؟اگه بخوریش حاضرم هر کاری بگی بکنم!» «هر کاری؟» و احمد گفته بود هر کاری.وقتی مهسا ان چایی که مثل عسل کش می امد را خورد دو تا از دخترا حالشون بهم خورد . بعد هم از احمد خواسته بود که با زبانش کفشهاش را برق بیندازد.احمد همانطور که بلند و کشدار زبانش را روی کفش مهسا می کشید ملتمسانه به چشمهایش خیره شده بودولی مهسا کوتاه نیامد .همانجا بود که مهسا و احمد با هم آشنا شدند.
به اشپزخانه رفت تا یک ظرف شیر برای گربه ببرد.احمد کانالهای ماهواره را زیر و رو می کردو تخمه می شکست «این جونور را نمی تونی تو خونه نگهداریا!!» «چرا؟» «چون کثیفه» «هه ,کی از کثیفی حرف می زنه ؟! یه نگاه به دور و برت بکن حداقل این حیوان زیره پاش رو تمیز می کنه»به اتاق رفت ظرف شیر را کنار تخت گذاشت.گربه به سرعت آمد و بی هوا پوزه اش را در ظرف شیر کرد .شیر تو دماغش رفت ومورمورشد, سرش را عقب کشید .ولی بعد با احتیاط شروع به خوردن کرد.وقتی خسته می شد دست نگه میداشت و به مهسا که با اشتیاق خوردنش را تماشا می کرد خیره می شد.
از هر پسری که خوشش می امد بیشتر سر به سرش میگذاشت و باهاش لجبازی می کرد انقدر که همه فکر می کردند می خواهد سایه اش را با تیر بزند.هرجا که مهسا و احمد دعوت بودند مثل این بود که دیگران به سیرکی دعوت شده اند.تا اینکه در جشن سالگرد ازدواج پدرام و نسرین احمد جلوی همه یه شاخه گل تو دستش گرفت و زانو زد واز مهسا خواستگاری کرد.مهسا هم در اوج ناباوری همه ,شاخه گل را گرفته با غرور تو چشمهای احمد خیره شده و گفته بود آره.آره را جوری گفته بود که مثل سیلی تو صورت احمد خورده بود .این را احمد بعد ها وقتی پدرام ازش پرسیده بود چرا ازش خواستگاری کردی گفته بود.«میخواستم حرصشو در بیارم ولی اون جوری گفت آره که مثل سیلی بود, واسه غیر قابل پیش بینی بودنشه که عاشقشم»
«الو نسرین پاشو بیا که خاله شدی!» «نه تو انقد خر نیستی؟» «حالا که فعلا خاله شدی» «بگو جون نسرین» «جون نسرین» نسرین وقتی امد ,احمد رفته بود.گربه را بغل کرد و گفت«به خاله سلام کن» «وای عزیزم, اگه بچه ات به این نازی باشه از خدامه که خاله بشم» نسرین با گربه خوش و بش می کرد ,مهسا داشت ظرف آجیل را پر می کرد «اسمشو چی گذاشتی؟» «هنوز هیچی .گفتم بیای یه اسم خوب واسش پیدا کنیم» همینطور که اجیل ها را زیر و رو می کردند,نسرین گفت:«صبح گالری خبری نبود؟» «نه همه میان به به, چه چه می کنن کلی هم کلاس می زارن و ادای روشنفکری در می یارن ولی کسی پولی نمیده یکیش را بخره» «خوب بابا اونایی که حالیشونه واقعا پول ندارن اونایی هم که پول دارن حالیشون نیست» «نمی دانم فقط خدا کنه یکیش هم شده فروش بره وگرنه ایندفعه اسبابهامون تو خیابونه» «یعنی این احمد واقعا نمی خواد کاری کنه ؟تا کی می خواد صبر کنه؟» «تو که میدونی زیاد با هم حرف نمی زنیم !دیگه نباید به امید اون بشینم» یدفعه از جا می پرد داد می زند:«پسته» «چته ترسیدم همه پسته هاش را که خوردی» «اسمش را می زاریم پسته»
باباش گفته بود«شغلش چیه؟» «بازاریابه» «این که نشد شغل» «ولی درامدش خیلی خوبه تازه من هم پرزنت شدم» دختر این کارا مال ادمهای تنبله که می خوان بدون زحمت به پول برسند....» دوید وسط حرفش «ولی احمد اتفاقا خیلی زحمت می کشه همچین کار بی زحمتی هم نیست» بعد از کلی جنجال موافقت کردند.مادرش گفت :«باشه عزیزم ما خوشبختی تو را می خواییم .ولی اینو بدون که در این خونه همیشه به روت بازه» همیشه کوتاه می امدند و با مهربانی راه هر زور گویی را برایش باز گذاشته بودند.دلش می خواست برای یک بار هم که شده با او بجنگند.هیچ نه یی براش معنی نداشت چون می دانست که بالاخره اوست که پیروز می شود.از ان همه مهربانی فراری بود دنبال حریف می گشت که پیدا کرده بود. جشن نگرفتند گفتند «از این قرتی بازیها خوششون نمیاد با پولش می ریم مسافرت»همیشه هم مسافرت بودند.
صبح چشم باز کرد دید دو تا چشم پسته زل زده بهش .یاد صبح عروسی افتاد چشم که باز کرد دید احمد نشسته رو تخت و نگاه اش می کند«سلام چی شده؟» چقدر تو خواب معصوم و ارومی»
وقتی اخبار اعلام کرد جلوی کار شرکتهای حرمی را می گیرند.احمد پوزخند زده بود«مگه میتونن»چند روز بعد که ریخته بودند تو جلسه و چند تا از سرشاخه ها را دستگیر کردنند و به اونها هم اخطار دادند که حق ندارند فعالیت کنند.باورش شد که می تونند.
پسته را بغل کرد «ا خه چه ات شد یه دفعه عزیزم؟تو که تا دیروز خوب بودی ,چرا یهو جنی شدی؟»پسته یک نفس میو میو میکرد شبیه ناله های نوزاد.احمد متکا را گذاشت روی سرش:«خفه اش کن سرم رفت» «مگه نمی خواستی صبح بیدار شی؟» «ساعت چنده؟» «نه و نیم» «ای بابا»از جا می پرد و به دستشویی می رود.تا وقتی احمد حاضر شد و از در بیرون رفت ,هنوز پسته ناله می کرد . کفشهایش را که می پوشید گفت :«شوور می خواد»ودر راکه باز کرددید یه گربه نر عظیم الجثه پشت در نشسته.«بیا خواستگار هم داره» .مهسا دلش لرزید به حضور گربه خیلی عادت کرده بود .دلش نمی خواست اون را از دست بدهد.همون اوایل نسرین گفته بود «باید بری عقیمش کنی وگرنه زمان جفتگیری میزاره میره»فکر کرده بود خیلی بی رحمی که به خاطر خودخواهی خودش حس طبیعی را از حیوان بگیرد «خوب بره, یکی دیگه میارم»
کم کم دعواهاشان بالا گرفت.«من خرج خودم را راحت در می یارم,اگه تو نبودی مشکلی نبود» «اره بیچاره خوبه که فقط ماهی دویست ,سیصد تومان خرج دکو پوزه ته»آخر هم گفتند اصلا هر کس خرج خودش را بده و پول اجاره را هم هر ماه یکی بده. ماه اول مهسا از مادرش پول گرفت و اجاره را داد .ماه دوم احمد نتونست جورکنه .تا دو ماه بعد هم نتونست
پسته دیگه هیچ چیز تو خانه برایش جذاب نبود.دیگه راهی نمانده بود باید آزادش می کرد .ارام لای در را باز کرد پسته هراسان فرار کرد.خیال می کرد دیگه بدون اون نمی تواند زندگی کند .ولی حالا رفته بود. بهت زده نشست روبهروی تلوزیون و کانالهای ماهواره را زیر و رو کرد تا خوابش برد نزدیک غروب بیدار شد .به گالری زنگ زد و اخبار ان روز را گرفت,یه بوم تازه رو سه پایه گذاشت و ...
احمد که برگشت و دوباره سر جایگاه همیشگیش روبه تلوزیون نشست .نامه چسبیده به ان توجه اش را جلب کرد *من برای همیشه رفتم .بدون تو هم می شود زندگی کرد . نمی دانم بازی آخر را کداممان برنده شد ولی من شیرینی برد را به تو می بخشم و می روم*
پایان 22/10/89
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 22:41 توسط نژلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کی دیر شد؟
به ساعتش نگاه کرد و گفت : درست یه دقیقه بعد از اینکه هنوز زود بود ...... |
| آرشیو موضوعی |
|
داستان شعر نشئه گی |
| پیوندها |
|
دیباچه خلوت انس دکتر رضا براهنی دازاین دختر دستفروش مترو دروغ کوبه منیرو روانی پور ابولفضل پاشا حمید رضا سلیمانی ایکاروس گروه کولی ها صدای پای کبوتر غم خاطره ها فریبا حاجی دایی ستاره سهیل |
|
RSS
|